روزی نشسته به رهی بودم که او هم ز ره رسید

روزی نشسته به رهی بودم که او هم ز ره رسید
چشمم به روی مهش افتاد و دل بی اختیار تپید
نامش به لب صدا کردم و انگار او هم شنید
لبخند بر لبش نشست و در دلِ من هم امید
دل را به دلش دادم و خورشید عشق بر دمید
روزم به سان دلم روشن و شب نیزبه سان صبح سپید
درگیر و دار عشق بودم که ناگه یار از برم پرید
زخمی به قلب بی گنهم زد و خون از دلم چکید

راست قامت من بود ز بار غمش قامتم خمید
رفت از کنار من و دل دگر روز خوش ندید
چون شعرم رسید به بیت آخر ذوقم به ته کشید
شاید گنه ز من بی هنر بود که یار از من دل برید

اسحق رضایی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.