افق لباس وارونه بر تن کرده است.

افق
لباس وارونه بر تن کرده است.
این بار
قایق‌ها نه بر پهنه ی آب
بلکه بر شاخه‌های شکننده ی آسمان
پارو می‌زنند.

و ماهی‌ها
در آسمان آبی بی‌ریزش
لانه ساخته‌اند.

من
در آینه‌ای ایستاده‌ام
که پشت آن، جهانی دیگر آغاز می‌شود.
جهانی که در آن
سایه‌ها پیش از آفتاب می‌آیند
و ریشه‌های درختان
به جای فرو رفتن در خاک
در هوایی رقیق و ترسو
شناورند.

کبوتری که از کنار پنجره ام می‌گذرد
خواب سنگ را می‌بیند
و سنگ
سبک‌وزنِ یک نغمه
در رودخانه ی زمان فرو می‌ریزد.

من چه دانستم؟
افق یک خطِ فرضیِ ساده نبود.
افق چهره ی وارونه ی هر چیزی بود
که می‌شناختم.

در این سکوتِ وارونه
پاهایم از زمین جدا می‌شود
و افق
مانند قاب کهنه ی عکسی
از دیوارِ حافظه
پایین می‌آید
و در دستانم
خاک می‌شود.


مریم نقی پور خانه سر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.