از این غم مکرر و از این جنون بی حساب

از این غم مکرر و از این جنون بی حساب
از این همه تکیدگی پناه می برم به خواب

شب است و در خیال خود باز مچاله می شوم
از ازدحام این همه سوال سخت و بی جواب

در آسمان شهر من رد ستاره ایی نبود
که نور در جهان من دست زده به اعتصاب


چنان به عشق تشنه ام که با تمام‌خستگی
نشسته ام به پای این رود بدهکار سراب

تا گل خنده ایی به روز،سبز بر لبم شود
کویر زرد گونه را شبانه می دهم به آب

موجم و وقت دلهره سری به صخره میزنم
کجاست ساحلی مرا دور کند از اضطراب

مرتضی اسدی ماسوری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.