اسمَت...

اسمَت...
پلاکی بی‌صداست
بر درِ خانه‌ای
که من در آن
با یاس‌هایِ تنهایی
سکوت می‌نشانم.


گنجشکی خشکید
در چشم‌هایش...
از بس
که مرا
در انتظار دید.

و من
هر شب
جرمِ نبودنِ تو را
بر شانه‌هایم
می‌کشم.

طیبه ایرانیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.