چه غریبانه بود آن غروب که با من نشستی

چه غریبانه بود آن غروب که با من نشستی
و دریا الوان را چون فرش گسترانیده بود
من در ساحل خیال تو یکه و تنها
چه پیوند زیبایی در آسمان داشتند
آن دو مرغ عاشق!
تو حس تنهایی را با من تفسیر کردی!
و.... از نگاه پر معنای تقدیر تصویر گرفتیم
و قامت ز باران شستیم
چکمه های گل آلود را

ز پای فراق کندیم
خاک را در چشم باد رغیبان تکاندیم
.......پر گشودیم سبک بال
چون پرتویی عجول شکستی
حلقه دستان من حصار شد
نفس هایمان در هم تنید
عطر مهرت را لمس نمودم
زیر سایبان شب ضیافتی داشتیم
شاخه ی رز سپید به گیسوی شب نشاندی
بدرقه اش نمودی
شفق وراء شب خفته بود
باشکوفه های خنده تو بیدار شد
تار گیسوان تو
دلربایی ز سحر می نمود
و نسیم خیال مرا می بلعید
و من... مبهم در وجود خود بودم
آری... غرق رویای تو!
در آن غربت ساحل ...

حاتم افسانه

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.