ای روشنیِ پنهان در تاریکی جانم،

ای روشنیِ پنهان در تاریکی جانم،
نامت را
چون دعایی جا مانده در غبار زمان
بر لبان خاموشم می‌خوانم.

هر برگ،
با گریه‌ی سبز خود تو را زمزمه می‌کند،
و هر ستاره،
در هزارتوی شب‌های بی‌تو
نشان قدم‌های تو را به دوش می‌کشد.

ای حضورت،
بارانی بر خاک بی‌نام من،
و غیبتت،
سکوتی که هزاران آواز را شرمنده می‌کند...

در پیشگاه نگاهت،
چون ذره‌ای افتاده در شعاع آفتابم،
و جانم،
چون شمعی در معبد باد،
به راز تو
سجده می‌برد.

بگذار نام تو،
آخرین زمزمه‌ی من باشد،
و نگاهت،
آخرین دعایم.

بگذار در باران حضورت،
از خویش بشکفم،
و بی‌نام و نشان،
در تو
گم شوم.


بهمن نیازخانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.