| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
ای روشنیِ پنهان در تاریکی جانم،
نامت را
چون دعایی جا مانده در غبار زمان
بر لبان خاموشم میخوانم.
هر برگ،
با گریهی سبز خود تو را زمزمه میکند،
و هر ستاره،
در هزارتوی شبهای بیتو
نشان قدمهای تو را به دوش میکشد.
ای حضورت،
بارانی بر خاک بینام من،
و غیبتت،
سکوتی که هزاران آواز را شرمنده میکند...
در پیشگاه نگاهت،
چون ذرهای افتاده در شعاع آفتابم،
و جانم،
چون شمعی در معبد باد،
به راز تو
سجده میبرد.
بگذار نام تو،
آخرین زمزمهی من باشد،
و نگاهت،
آخرین دعایم.
بگذار در باران حضورت،
از خویش بشکفم،
و بینام و نشان،
در تو
گم شوم.
بهمن نیازخانی