| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
سپیده بر شیشهها نشست،
و مه،
راهها را در آغوش گرفت.
رهگذران،
بیآنکه بدانند،
از روی شانههای من گذشتند،
و ردّ پایشان
مثل شکوفهای کوتاه
بر سنگها ماند.
من پلی بودم
میان رؤیا و بیداری،
که پرندگان بینام
بر آن مکث کردند
و دوباره به آسمان رفتند.
در دلِ من اما
صدایی نرم بود،
شبیه تپشِ گلی در باران،
که هیچکس نشنید،
جز نسیمی که آمد
و در گوشِ درخت گفت:
«هر سکوتی
روزی به آواز بدل خواهد شد.»
فریاد رحمانی طالقانی