سپیده بر شیشه‌ها نشست،

سپیده بر شیشه‌ها نشست،
و مه،
راه‌ها را در آغوش گرفت.

رهگذران،
بی‌آن‌که بدانند،
از روی شانه‌های من گذشتند،
و ردّ پایشان
مثل شکوفه‌ای کوتاه
بر سنگ‌ها ماند.


من پلی بودم
میان رؤیا و بیداری،
که پرندگان بی‌نام
بر آن مکث کردند
و دوباره به آسمان رفتند.

در دلِ من اما
صدایی نرم بود،
شبیه تپشِ گلی در باران،
که هیچ‌کس نشنید،
جز نسیمی که آمد
و در گوشِ درخت گفت:
«هر سکوتی
روزی به آواز بدل خواهد شد.»

فریاد رحمانی طالقانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.