زخم دارم روی هم، با درد عادت کرده‌ام

زخم دارم روی هم، با درد عادت کرده‌ام
با زبان خنجر نامرد عادت کرده‌ام

از صبوری حاصلم جز کوه غم چیزی نشد
من بدون هیچ دستاورد عادت کرده‌ام

کم‌کمک از سینه‌ام موج محبت می‌رود
با نگاه خشک و تند و سرد عادت کرده‌ام


با چراغ شیخ گشتم، کس نشد همراز من
با همین آب و هوای فرد عادت کرده‌ام

با غبار غم نشستم در کنار جوی عمر
زیر بار آبشار گرد عادت کرده‌ام

در بهار زندگی فصل خزان شد سهم من
برگ خشکم با نگاه زرد عادت کرده‌ام

روز و شب خوردم بسی از دیگران زخم زبان
این جماعت آنچه با من کرد عادت کرده‌ام

سیدظاهرموسوی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.