نتوان گریخت از تو که تو در میان جانی

نتوان گریخت از تو که تو در میان جانی
نه خیال دور دستی نه ز توست هیچ نشانی

به تو بسته‌ام دلم را، زِ جهان بریده‌ام من
نه امید دیگری هست، نه رهی به بدگمانی

سخنی نمی‌زنم من، که تویی فراتر از حرف
چو حدیث روشنایی ، به دهان من زبانی


نرهان مرا ز این بند که از این بهترم نیست
چه خوش است این اسارت به سلول مهربانی

نه به جست‌وجو بیابم، نه به کشف و نه به منطق
تو خود آمدی درونم، به هزار و یک معانی

نه گسستنی‌ست این عهد، نه گذشتنی‌ست این عشق
تو بمان درون جانم، که برای من جهانی

سجاد ممیوند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.