دیگر آن آنی که باید بود و باشم نیستم

دیگر آن آنی که باید بود و باشم نیستم
آتشی در زیر خاکستر داداشم نیستم

آرزوهای قشنگی‌ دارم و از تنبلی
اهل کار و زحمت و قدری تلاشم نیستم

از تبر میترسم و از هر تبر زن بیشتر
کُنده ای بی مصرفم بیم خراشم نیستم

آدمیت کشته شد با دست قابیل و یقین
نسل قابیلم از آن قوم و قماشم نیستم

شرط خوبی سادگی باشد و چونکه واقفم
موج خنثی پرورم در ارتعاشم نیستم

بودن گرگی درونم خیره سر یک تُهمت است
بره ای آرامم و در اغتشاشم نیستم

اینکه میبینم عیوب این و آن را در عمل
با دخالت جز نُخُود در دیگ آشم نیستم

لاجرم چون قید خیلی چیزها را من زدم
در پی گفتار افسوس و به کاشم نیستم

در مسیر آدمیت بی گمان جا مانده ام
مستحق ِ مرگ با تیر کلاشم نیستم

هر کجا لیکن خودم هستم بدون واهمه
اهل پنهان کاری و هیس و یواشم نیستم

کوه ایرادم و میدانم و جالب اینکه من
در پی الماس خود میل تراشم نیستم


عادل پورنادعلی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.