خاکستر بودم

خاکستر بودم
تو....
بارانِ ناگهانِ شهریور
که در رگ‌هایم جاری شدی
از خوابِ گِل برخاستم:
« یاس! »
گفتی…
و جهان
از نو آغاز شد
از نخستین نَفَس‌هایِ تو.
در خطِّ کمرت
آنجا که عشق و جنون
نیم‌فاصله‌اند
رودخانه‌ام را جاری کردم
تا به مصب‌ات برسم:
دریایی که در آغوشِ من مُرد!
تو، گهوارۀ بی‌پایان…
من ، کودکِ همیشه‌تشنه‌ات.
گرگ‌های زمان
زاییدند
بره‌های عشق را
با چوب‌دستِ شکسته‌ام
شب‌ها را شکستم
تا انجیرهایِ تازه بچینم
با انگشتانی
که بویِ تنِ تو را می‌دانند
خونِ دل‌ام
شیرین‌ترین میوۀ تو شد
در جنگلِ ساعت‌هایِ بی‌درخت.
در این آینه‌هایِ شکسته
نقشِ تو
جاودانه ماند
من و تو
دو بالِ سیمرغی
که در مهتاب بال گشودیم
پرهایِمان را
شعله‌هایِ تو رنگ کرد
تا آسمان را
به نامِ عشقِ یاسانه
فریاد بزنیم:
ای تنهایی ...
درِ این خانه خاموشی را
با تیغِ نگاهِ تو می‌شکنم!


حسین گودرزی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.