غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد

غم را با خود فراغت گذر خواهم کرد
تا روزی شادی را بر آن پیدا خواهم کرد
که از این پس ندانم چه دانم چه کنم
گویی مریضو دل شکسته از دیگران چه کنم
که دگر بازگیرد غم در گوشه از مغزو دردم
روز آید به شبی که مدتها پیداست در گوشه های خالی از قلبم
که بار دیگر بایستم و ببینم چه شود و می شود و میخواهم
که اینبار شب نمی آید روزی که در آن افکارم سرگردانند
سوگند به آن روز که زمین برایم گرد نمی‌ماند

که گر من شب روز شود بر دیگران شب میماند
گونه ای که برمن شب نگه داشته بینند که بیدارن
خداوندا نگه دار روزی را بر آنان که گرفتند حسرتم را
خوشی های زود گذر و غم های کودکی ام را
خوشی ها و تاریخچه های به یاد ماندنی ام را
بازی های کودکانه و لبخند پدر و افسوس آن را
گرفتند قلب روح آن را بدان که دانند از آن است که دارند همه‌چیز را
قسم به روز و شب و ماه آسمان که گر کنم کاری با لطف عنایت خدا بر هرکاری
سازم روزی که خندد او بین ابر های روانه و جاری
که زینتم کرد کاری که نکرد هیچکس کاری
ز بسم الله که گویم که نام اوست برلبم در هرکاری
کمکم کن تا حل شود قلب و روحم بر هر کاری

مرجان دارمند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.