با چنین حُسن و لطافت که تویی درنظرم

با چنین حُسن و لطافت که تویی درنظرم
می‌گذارم همه عمر و به تو می نگرم
هرکجا می روم آنجا ز تو می‌بینم خویش
که به چشم دگران جلوه نمایی به برم
دل به زُلف تو سپردم همه عمر به باد
تا در آن حلقه شود روز قیامت به سَرم
تا مرا عشق تو شیدا و نظر باز گرفت
همه رسوای جهان گشت و هنوزَش خبرم
این همه هستی من نیست به جز تنهایی

کاش در کوی تو بودی قدمی پیش ترم
تا خیال لب و اندامِ تو در چشم مَنست
هرگز از چشمه خورشید نیاید گهرم
همه خلق از تو به جانند و به به جان در طلبت
من به جان در طلبت از همه خلقی به درم
گرچه رمّیده دل افتاد به صحرای بلا
عاقبت درتو رسیدی به نسیمِ سحرم

امیرمهدی جعفری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.