ز لبخندت زمین آموخت معنایِ شکفتن را

ز لبخندت زمین آموخت معنایِ شکفتن را
جهان با چشم تو فهمید، رازِ خوب بودن را

نسیم از عطر تو لبریز شد، آری، تویی آن صبح
که از چشمان خود آموخت آیینه، سرودن را

نه از گل، نه ز شبنم، دل چنین شیرین نمی‌گردد
تو خواندی در دلم شعری فراتر از ستودن را

تویی آتش ز خاکستر، که جان را تازه می‌سوزد
که می‌آموزد از چشمت دلم، طاقت ربودن را

تو آن نوری که بر پنهان‌ترین اندوه می‌تابد
و می‌ریزد به هر خاموشی‌ام رازِ نمودن را

نگارا! با تو روشن گشته آن تردیدِ دیرینه
که می‌پرسید شب از خویش: بودن یا نبودن؟  را ...

زهرا عبدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.