سر وعده گاهمان باز، تو نیامدی و ماندم

سر وعده گاهمان باز، تو نیامدی و ماندم
خجل از دو پای خسته ، که به وعده گاه کشاندم
به فریب خود ، بگفتم که تو آمدی و رفتی
و منم که چون همیشه ، ز قرارمان بماندم
به همین رضایتم بود ، که بخوانی و نیایی
چه عبث که این تمنا به وجود خود نشاندم
ز تنور تشنه کامی ، پیِ چشمه سار بودم
همه باورعطش را به سراب تو رساندم
چو نجُستی ام، ندیدی ز جنونِ دلپریشی
که تمام هستی ام را ز تمام خود رهاندم
چه امانت عزیزی به سرای دل سپردی
نشدی به گفتگویم که کجا چنین نهاندم
و کنون به خلوت دل غم سرخوشانه دارم
به غمت قسم که یک دم غم تو ز دل نراندم


محمد حسین یاعلی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.