راز خود با تو بگویم ای خدا

راز خود با تو بگویم ای خدا
مُردم از مکر و فریب و حیله‌ها

با نجابت با متانت با شرف
زندگی کردم ولی دیدم ریا

چشم گریان، دل پریشان، رخ غمین
مُهر بر لب مانده‌ام در زیر پا


با صبوری با گذشت و معرفت
سوختم خاکسترم مانده به جا

فروغ قاسمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.