ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
زخمی که شود باز،او فریاد زند راز
با هر تپش بلرزد ، خونش طلوع کند باز
خوش رنگ او برقصد ، گویند می کند ناز
این مرگ چه زیباست ، حالت او کند ساز ؟
سوزشش عجیب است ، دردش می شود راز
در ذهن ، معشوق ببینی ، این دیده شود باز
نجوای عجیبی ، در گوش می زند ساز
در لحظه دیدار ،نایت کند ناز ؟
با مرگ برقصی ، رقصی که شود راز
مرداب عجیب است زندگی کند ناز
سرما بلزد ، ترسان شود از ساز
مجنون ، دیده بستی ، دیده ات شود باز؟
نور را ز جان خریدی ، خشنودیت شود راز
اشک هزار دیده ، بر پیکرت زند ساز
روحت کدام سرا رفت ، پَر باز می کند باز
از دوری معشوق، عاشق می کند ناز ؟
چه نور پر شرابی ، سیراب می کند راز
مست می شوی ز دیده ، نیرو او دمد باز
رنگ سیاه بینی ، با عشوه می کند ناز
جانت به لب رسیده ، اسرافیل دهد ساز ؟
از یادها برفتی ، معشوق می شود راز
با کس سخن نگفتی ، مرگت شود شبهه ساز
این تن جان ندارد ، چه زیبا می کند ناز
نور امید بستی ، چشم دگر کند باز؟
داریوش لشگری