زخمی که شود باز،او فریاد زند راز

زخمی که شود باز،او فریاد زند راز
با هر تپش بلرزد ، خونش طلوع کند باز
خوش رنگ او برقصد ، گویند می کند ناز
این مرگ چه زیباست ، حالت او کند ساز ؟

سوزشش عجیب است ، دردش می شود راز
در ذهن ، معشوق ببینی ، این دیده شود باز
نجوای عجیبی ، در گوش می زند ساز
در لحظه دیدار ،نایت کند ناز ؟

با مرگ برقصی ، رقصی که شود راز
مرداب عجیب است زندگی کند ناز
سرما بلزد ، ترسان شود از ساز
مجنون ، دیده بستی ، دیده ات شود باز؟

نور را ز جان خریدی ، خشنودیت شود راز
اشک هزار دیده ، بر پیکرت زند ساز
روحت کدام سرا رفت ، پَر باز می کند باز
از دوری معشوق، عاشق می کند ناز ؟

چه نور پر شرابی ، سیراب می کند راز
مست می شوی ز دیده ، نیرو او دمد باز
رنگ سیاه بینی ، با عشوه می کند ناز
جانت به لب رسیده ، اسرافیل دهد ساز ؟

از یادها برفتی ، معشوق می شود راز
با کس سخن نگفتی ، مرگت شود شبهه ساز
این تن جان ندارد ، چه زیبا می کند ناز
نور امید بستی ، چشم دگر کند باز؟

داریوش لشگری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد