هشتاد و یکسال اینحا،

هشتاد و یکسال اینحا،
بر زمین،
گنجینه ای از یادها،
در قاب کهنه یک عکس.

سایه هائی،
که هرگز نمی روند،
چشمانی که هنوز،
در آئینه شب می درخشند،
و عطرشان،
بر سنگفرش زمان مانده است.

با جامی پر از نور و امید
هر سال که رفت،
قصه ای تازه نوشت.

همیشه آسان نبود،
رنج و شادی،
جنگ و سازندگی،
گهی سبز و شاداب،
گهی درماندگی.

می نگرم اکنون به حال،
خورشید هنوز می تابد،
نسیم فردا جاریست،
اینجا با تو،
زندگی با عشق می تپد.

در دل این خاک،
کاشته ام دانه ای از امید،
پشت سر قصه ای دیرین،
پیش رو جاده ای بی پایان،
و من در میان ی نور و امید


دکتر محمد گروکان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد