مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما

مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما
دلم از خنجر زهر آلوده ی یاران گرفت

باغبانی خسته در آن فصل باغ خزانی بودم
تکیه بر غم زده بودم که باران گرفت..

مثل یک صخره ی سرسخت لب آن ساحل
موجی آمد و تنم را در آغوش خود آرام گرفت

من مغرور به آغوشی از آن موج چه عادت کردم ..
تن به دریا زد و تنها شدنم را چقدر آسان گرفت..

گرم دستان تو بودم من آبان زده ی پاییزی
برف نفرین شده بارید و .. زمستان گرفت

نفسم بسته و پیوست نفس هایت بود..
رفتی و بعد تو ..این سینه فراوان گرفت..


عباس جدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد