ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
مانده بودم وسط معرکه با لشکر دشمن اما
دلم از خنجر زهر آلوده ی یاران گرفت
باغبانی خسته در آن فصل باغ خزانی بودم
تکیه بر غم زده بودم که باران گرفت..
مثل یک صخره ی سرسخت لب آن ساحل
موجی آمد و تنم را در آغوش خود آرام گرفت
من مغرور به آغوشی از آن موج چه عادت کردم ..
تن به دریا زد و تنها شدنم را چقدر آسان گرفت..
گرم دستان تو بودم من آبان زده ی پاییزی
برف نفرین شده بارید و .. زمستان گرفت
نفسم بسته و پیوست نفس هایت بود..
رفتی و بعد تو ..این سینه فراوان گرفت..
عباس جدی