در جان و دل یخ زده ی من چه نشاندی

در جان و دل یخ زده ی من چه نشاندی
بر جلد کتاب ام چه نوشتی و چه خواندی
تا حوصله را از من دل خسته گرفتی
بی مایه در این عصر به انفاس کشاندی
خواننده ی آواز بلندم، شب قدر است
تا باز بر این جمله ی بی پرده چه راندی
شاید مثل مرد خدا بوده و خوانده است
این واژه ی بی رنگ تکلم که دواندی
بر یاسمن لحظه قراری تو بیفشان
آن لحظه که پر بود از آن توبره ی گاندی

وابستگی آن جاست که خمیازه ی دنیا
دل برد و روان ساخت وجودی که رهاندی
تا از رخ صحرا تو غباری ننشانی
پیداست که معنای سعادت نچشاندی

حسین احمدپور

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.