جاده ای را میروم که انتهای آن تهیست

جاده ای را میروم که انتهای آن تهیست
جاده ای پر پیچ و خم که مشکلاتش ساده نیست

تاب رفتن را ندارم جای ماندن همچنین
لاجرم در راه ماندن بخشی از این زندگیست

کورسویی از امید در باورم روشن شده
اعتمادش میکنم گویا که دیگر چاره نیست

خوب میدانم که ماندن ، مردن است یا بردگی
در چنین اوضاع بد ماندن خودش دیوانگیست

انتخاب هایم غلط بوده که این است وضع من
گیج و سردرگم که اصلا اختیارم دست کیست

در مسیرم چاله ها تبدیل بر چاهی شدند
این همان تاوان باور بر شعار بندگیست

گنج قارون را نهان کردند و بر ما گفته اند
زندگی در راه حق این است که باید ساده زیست

ما همه زندانی و آزرده و بیچاره ایم
بر چنین آوارگی هر لحظه باید خون گریست


اکبر مولائی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.