مگذار شعرهایم ناتمام بماند....

‌حالم شبیه آهنگیست، که بی کس رها شده
وبند می زند،بی صدانغمه های شکسته اش را
پشت هم نت های مرده اش را نشخوارمی کند
و زیر ترین سکوتش را اعدام
کلاغ می بارداز ماژور نگاهش
واز دست های نشسته اش باران؛
تا بالا بیاوردکوتاه ترین موسیقی اش را برهفت چین پیشانی اش
شیهه میکشندگام های ضعیفم
برای کفش هایی که هنوز راه نرفته اند با خاطراتمان
وبندهایی که هرشب بادهان باز می خوابند
سالهاست دنبال تو میگردم دراین اتاق کور
نشانی نیست ،جزء شعرهایی که درآغوش چروکیده ی لباسهایم تنهایی می نوشد
وپشت لبهای سفالی ام آه

.
.
.
مگذار شعرهایم ناتمام بماند....

فاطمه شایگان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.