دلبر جان..،
نمی دانم
در آغوش کدام ستاره خفته ای
که از دامنِ شب تو را بچینم،
شاید هم
میان گیسوان نقره ای ماه خوابیده ای
که شعر من هر شب می تراود
از چشمان خُمارِ باغچه ی تنها
در این سرزمین بی باران؛
سلام مرا به اَبر برسان
تا تمام واژه های
گُل های پیراهنت سیراب شوند!
مرتضی سنجری
حال این روزهایم
بارانی است
اما نور
از لای ابرهای ضخیم
زمین سرد دلم را
نشانه گرفته
گرمای دستانت
شوق نگاهت
روی زیبایت
امید را در دلم
زنده کرده
مهرداد درگاهی
تو
بی خبری هر بار
به رعشه می افتد
دلی که
انگار
برای اولین بار است
صدای پای آمدن تو را
می شنود...
علیرضامیاحی
چشمانت رنگ پائیز من است
که صدای خش خش برگ ها
همچون سمفونی باران
ساز ناکوک دلم را می نوازد؛
وقتی گریه اَم می گرفت
به هر ساز نگاهت رقصیدم
با واژه های مژگان بلند تو
میان دلتنگی هایِ شعر آسمان مغموم
که از گونه هایت می چکید
بر روی دفتر شعرم،
انگار این آهنگ غمگین را
عاشقانه در گوشه ی قلبم زمزمه می کردی!
مرتضی سنجری
یک کوره راه مرزی صعب العبوری
چون کور سوی نور پشت کوه , دوری
در انجماد برف و سرمای زمستان
گرما ندارد شعله ها یت، مثل نوری
دستم میان موجها آمد به سویت
گفتی نکن تعجیل.گفتی که صبوری
زخم فراق از زخم شمشیراست بدتر
جان از تنم درمیرود،چون در عبوری
من آب باران میان سنگ مانده
تو چشمه ی جوشنده ی پر شر و شوری
رویای من لبریز راه و رسم چشمت
اماخودت چون دشتهای سوت و کوری
بیگانه ای با من که گفتم آشنایی؟
پیچیده ای،اصلا برایم نو ظهوری
دیدی که قلبم شعله ور میشد برایت
دل سنگتر از سنگ، لبریز از غروری
ای سنگ غلطان در سراشیبی تپه
باور کنم که عاشق تنگ بلوری؟
پروین برهان شهرضائی
من،
چه غریبانه،،
میان این همه تنهایی،،،
جا ماندهام!!!
لیلا طیبی
امروز
بستهای به دستم رسید
چند تار مو
و لبی سرخ
دوری
و من عاشقانه لبانت را می بوسم
مهدی یونس آبادی