خسته شو! اعترافم کن...

خسته شو!
اعترافم کن...
فریادهایِ خاموشی ات
سالهاست گوش هایم را خراشیده اند.
-
در کویر گم شدی؛
دور شدی...
کوچک...
دووور...
کوچکتر...
رفتی
اما چراغ هایِ هر قریه که به خونِ دل یافتی
تنها یادِ من بود که سو سو می زد...
-
خاطراتی از من که هر شب بالشت را
بر نفس هایش فشردی
هنوز جان دارند...
برف بود که پاشیدی
چون خاکِ سرد
به سماجتِ تصویرهایم
در همآغوشی هایت...
-

و بویِ هیچ قهوه ای عطرِ مرا
از شامه ات نبرده است...
-
تمامش کن.
خسته شو...
اعترافم کن.

پریساقاسمى

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.