در خسته‌خانه‌ی لرزانِ سرمه‌ای‌ام

در خسته‌خانه‌ی لرزانِ سرمه‌ای‌ام
راه می‌روی،
برگی که خشکیده‌تن از ادراکِ روز می‌افتد.

«جان‌به‌بهارآغشته»
‌بر دیوارِ خیال نم‌زدن!
که براهینِ بارش و بیم را دفن کرده‌اند؛
بوی سپید می‌تراود از تو
که شب سرخ می‌شود.

بنشین کنارِ اساطیرِ استعاره‌ی بی‌یاد،
در لبخندِ اقاقیا قایم شو،
مثلِ قایقِ تنها
میانِ حضورِ حوض.


در سرمه‌ایِ باد بیاویز
‌گیسوانِ خواب‌شسته‌ات را،
عبور کن مرا
که چنان‌گونه ظلمت‌وار...

من صورِ شباهنگِ انتهای خیالم.

ساعتی دقیقه‌لحظه‌ای بیشتر قدم بزن
درونِ خسته‌خانه‌ی من،
ای که سپیدناکِ پر از وهمِ جنگلِ جسم!
سرمه‌کشیده‌زخمیِ کوه‌های شناور!

که شعرِ من
اقتباسِ اقاقیا
از کوچه‌باغِ سرمه‌ایِ قصه‌های توست،
برگی که خیسیده‌لب از غرقِ ماه می‌افتم...
‌‌

آرین_افشار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.