میتوان جهان را، از چشمهای تو دید.
همانقدر زیبا، نو، دوستداشتنی..
میتوان دل سپرد به لحظهها و اکنون..
و از رنجِ شِکوههای همیشگی، جان بدر برد..
میتوان پرید حتی از اینهمه حصار و فاصله، و به آسمانی تن داد، که شعری آبی ست..
میتوان شور شد، شعور شد، میتوان بر دیوارِ ادارک و احساس، هزار پنجره کشید
و رد شد از تمام سدها... هر سدی که آدمی را
ذلیلِ سکون و مرداب میکند
هر مانعی که رویش اندیشه و پرش ذهن را متوقف میکند و هر خاری که میدود در بُن شادابی..
میتوان جهان را از چشمهای تو زیبا دید..
زندگی را سرمست و عشق را تازه بویید.
میتوان از کنجِ انزوای آدمی، به هیاهویِ لبخند و مهربانی رسید
با موسیقیِ همیشه نابِ جسارت و جرأت آدمی ...
که ارادهی قدمهای بیبدیلی را ممکن میشود..
اینبار از این رهگذر عبور، دمی چشمهای تو را قرض خواهم گرفت و از تنپوش خودکامگیها بیرون خواهم آمد.
دل به موهبتِ همراهی خواهم سپرد و بر امتداد خاموشی خط خواهم کشید
رنج نه اندوهی، که آبدیدگیست و صفای جان به قدرِ بیشتر چشیدنِ حظِ بودنی جنونآمیز.
تو باشی و زمزمهی بارشِ صدایت، در هوایِ رویشی نو، قد خواهم کشید
و این راز باهم بودن و دیگر شدنست.
ااین دگردیسی آدمی به پروانگیست.
نیلوفر_ثانی
پشت این پنجره ها پرده زدند،
گیرم این پنجره ها باز شود؛
روی هر پنجره ای نرده زدند.
حسین_محمدی_فرد
آنچه بایست می شدم، شده ام؛
این همان نقطه ی کمال من است؛
عاقبت، عاشقِ خودم شده ام.
دکتر محمدرضا روزبه
لحظهها از نزول عشق تر است؛
من و تو باز زیر یک چتریم؛
آن که عاشقتر است، خیستر است.
سعیدسلیمانپورارومی
هرگاه که به تو می اندیشم
بوی سبز انتظار ،
بر مشامم میرسد !
و در خیالم...
پرواز قاصدک ها
روبروی پنجره ی خورشید
تداعی میشود !
انتظار تو دل انگیز است برایم ،
اما...
نگذار تمام شدن من شروع بشود ....
بیا !
علی علیزاده جوینی
اینروزها
تو را لبریزم
فرصت مهربانی ات را به انتظار
و کلمات
در جای خالی تو
فریبم میدهند
مست دراین هزارتوی تغزل
بر سر هر واژه
پاهای تو را میپوشم
دستهای تو را می نوشم
در زمزمه ی رویای نبوسیده
ادامه ی رنگهایت میشوم
و دوباره شعر
این پیراهن تنگ خشک
در تشنگی لبهایم
دریا دریا میشود.....
مستانه دادگر
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهایی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی ؟
این رسم زندگی است
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آوازی بخوان
این تنها کاری است که از دست تو برمی آید
آوازی بخوان
رابی نویل شاعر انگلیسی
ترجمه : چیستا یثربی