یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنم
جواهراتم نیست،
یا لباس های از آب گذشته ...
عوضش تا دلش بخواهد برایش دفتر شعر کنار گذاشتم و حرف های مادر و دختری...
به وقت تجربه کردن هر چیزی کنارش هستم،پشت سرش...
یک جوری مَردَم را جلویش در آغوش میگیرم که باور کند ابراز احساسات و آغوش و بوسه گناه کبیره نیست،معصیت نیست...
یادش میدهم زن باشد،
عاشق موهایش باشد و حواسش به نپریدن گوشه ناخونش،
ولی باید حواسش باشد که زن بودن با مستقل بودن هیچ منافاتی ندارد.
یادش میدهم محکم باشد،
به وقتش گریه کند و به وقتش مثل یک کوه پشت خودش بایستد و خودش خودش را در آغوش بگیرد....
میگویم که باید کتاب بخواند،فیلم ببیند،
موسیقی خوب گوش بدهد و به جرمِ دخترانگی خودش را از بلند بلند خندیدن محروم نکند...
رو به رویش می ایستم و میگویم که یک وقت هایی برای خواسته ات هرکاری باید بکنی،تا بشود داشته...
برای آن خواسته هایی که موقع فکر کردن به آن قلبت تالاپ و تولوپ میکند هر کاری توانستی بکن...
به او میگویم که دوست داشتن مردها را از زبانشان که نه
از چشم هایشان بخواند از توجهی که میکنند و از اهمیتی که به او میدهند.
یادش میدهم ماندن به پایِ یک آدم رفته و حرام کردنِ خوشی برای خودش عاشقی کردن نیست...
میگویم مردی که دوستت دارد تو را همینطوری که هستی میخواهد،
بدونِ تغییر سایز و تغییر قیافه و عقیده ات...
یادش میدهم زندگی فقط درس و کتاب نیست،
باید زنانگی یاد بگیرد
زنانه ناز کردن و زنانه محکم بودن...
به او خواهم گفت که با همین دستانِ ظریفش میتواند دنیا را عوض کند و آرزوهایش را به دست بیاورد
و همین ظریفِ شانه هایش میتواند تکیه گاهِ مردی باشد،همان مردی که پای همه چیزش ایستاده ...
حرف های زیادی دارم با دخترکم،
وقت نمیشود خیلی ها را برایش بگویم...
عوضش تا دلش بخواهد
برایش دست نوشته های مادر و دختری یادگار میگذارم به جایِ چیزهای به درد نخور...
ما هم بلد بودیم مثل خیلی ها جای خالی تان را سریعاً پر کنیم
و بزنیم بر طبلِ بی خیالی و انگار نه انگار که "علاقه ای" این وسط جان میدهد...
اما نخواستیم چون یک چیزهایی را خوب یاد گرفته ایم
مثلِ حرمت همکلام شدن ؛
مثلِ وفادار ماندن به دست هایی که لمسشان کردیم و قول و قراری که گذاشته بودیم...
اگر هم سکوت میکنیم و تماشاگریم ترس داریم!
ترس از "شکستن" و
"پس زده شدن"
وگرنه هنوز هم همه چیز مثلِ سابق است
هنوز هم همان اوضاعِ "از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن"
برقرار است...
باور ندارید امتحان کنید...
عشق ما
صدایی شد
در دهان پرنده ای
و به دور دستها رفت
و بین شاخ و برگ درختان
گم شد
بیژن جلالی
بلند است
نگاهت
کم می آورد
اینه
صیدنظرلطفی
در زمانهای که گرگها
یکدیگر را نیز میدرند
چوپان ماندن
ستودنیست
نازنین لقائی
به خاطرت
با همه قهر کردم
حالا رفته ای
و من شبیه تکه ابری تنها شده ام
نمی بارم
آرام آرام
دق می کنم
محسن حسینخانی
+آدمها رفتن رو بیشتر بلدند:)