در ره یار شدن، خون جگر می‌خواهد

در ره یار شدن، خون جگر می‌خواهد
ز غم دوری دلدار، شرر می‌خواهد

هوشیاری شب و سوز سحر می‌طلبد
جگر آخته و دیده‌ی تر می‌خواهد

دیده از خاطر آشفته اثر می‌گیرد
چشم بر دلبر و از یار، نظر می‌خواهد

گرچه دل‌سنگِ گناهم، متعلق به تو ام
کعبه هم با همه خوبیْش، حجر می‌خواهد

نه هر آن کس هنر یاری دلبر دارد
در ره یار شدن نیز، هنر می‌خواهد

میثم داماد خراسانی

ز حد بگذشت مشتاقی، به جام باده‌ی باقی

ز حد بگذشت مشتاقی، به جام باده‌ی باقی
ادر کأساً و ناولها الا یا ایّها السّاقی
ز دست دوست می‌گیرم شرنگ عشق و بی‌خویشی
انا مجنونُ ما عندی بتریاقٍ و لا راقی

میثم داماد خراسانی