ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
ای خنجرِ خونریز!
بیخبر از نایِ مرد...
ای حشرۀ خونخوار!
در توالیِ شبهایِ سرد...
ای مارِ پرآزار!
در جنگلِ ژرفایِ درد...
ای عقربِ جرّار!
خزیده در حوالیِ نبرد...
در این حلقۀ آتشِ تنگ
با دستهایِ خالی
با پاهایِ لنگ
با تو چه باید کرد؟
جز قبضۀ مشت؟
جز کوبشِ سنگ؟
فرزین روزافزای
از دیوانگان نشانی نپرسید...
فقط بگذرید
تنها بگذارید
مرغانِ سربریده
تا ابد...
تا ابد...
مینالند؛
و شما تیغهایِ زهرآگین را
لیاقتِ غمخواری نیست.
فرزین روزافزای
علامتِ جمع,
فریب است.
دردِ من, ها نمیگیرد...
کدام درد,
با ها کمتر شده؟
کدام سرد,
با ها گرمتر شده؟
درد یکیست؛
سرما یکیست.
استخوانسوز...
تقسیمناشدنی.
دردِ من, اسمِ جمع است.
نمیگذارم ها بیگانهام کند.
فرزین روزافزای
موری بودم, منطقی
زیرِ سمِ فیلانِ عشق
دل را به دریا نزدم
شدم مغروق
در ساحلِ طوفانِ عشق
فرزین روزافزای
به هر جایِ جهانم که دست میزنی,
درد میکند.
دستانِ سردِ تو...
لبخندِ سنگیات...
دردِ جهانِ من, دردِ تمامِ جنگل است؛
تبر, همیشه هست.
به ریشهام بزن!
زخمی,
که مرا مرد میکند.
آتش گرفته جنگلم,
ببار!
بارانِ مویِ تو...
آه!...
آهویِ جنگلی...
چشمانِ آبیات,
مرا سبزترین زرد میکند.
دل را به دریا زدم,
پلکی زدی
_ غرقت شدم _
و گفتی
عشقی نمانده است؛
دلم...
درد میکند.
فرزین روزافزای
هیچ پرندهای,
پرواز را به خاطر نمیسپارد.
پرواز, رهاییِ پرنده نیست؛
پرِ پروازِ پرنده,
سنگِ غلتانِ سیزیف...
ملول از تکرارِ آسمان,
مجبور به آزادیِ مجعول,
بسته به زنجیرِ زمین...
پر زدن در قفس,
پریدن از قفس,
پروازِ بیقفس...
شاید... امّا,
نه بالها, بیحسرت...
نه آسمان, بیپایان...
نه آزادی, بیزنجیر...
فرزین روزافزای
پایان مییابد آیا این اندوهِ عمیق؟
با توام!
ای حسرتِ همیشگیِ اشکآلود!
تو را در صدهزار ناله گریستم
هنوز در بغضِ من لانه کردهای
ای هزارپایِ دردآجینِ زهرآلود!
فرزین روزافزای