در باغ زندگی، گل از صبا شکست

در باغ زندگی، گل از صبا شکست
از دست روزگار، دل از جفا شکست

گفتم: چه شد که این چنین ز پا فتاد؟
گفتا: که این قفس، پر از بلا شکست

در دشت بی‌کسی، بهار از دیده رفت
در کوچه‌های شب، دل از صدا شکست


هر برگ گل که بود، ز غم به خاک شد
هر دل که شاد بود، به یک نوا شکست

امید داشتم به صبحی تازه‌دم
این‌گونه آرزو، دل از دعا شکست

یادآور آن که: ای عزیز، صبر کن
در این ره دراز، غم از خدا شکست

عزیز حسینی

بعد رفتنت دیگر عاشق نشدم

بعد رفتنت
دیگر عاشق نشدم
کوچه ها دیگر شعری نگفتند
خاطراتت در لابه لای روزها
خیالت در گرد خانه می گشت
بعد رفتنت
چه شعر ها که دلتنگ نماند
چه عاشقانه هایی در پیله ی دل ماند و پروانه نشد
بعد رفتنت
دوستت دارم هایم را خاک گرفتند
بعد رفتنت
دیگر دلم بهر کسی دل دل نکرد
یک تو در دل ماندی و قاب شدی
بعد رفتنت
دیگر این دل ,دل نشد
این دل دیگر عاشق نشد


عزیزحسینی

تو همان پروانه ی پیله کرده در دلم

تو همان
پروانه ی پیله کرده در دلم
من همان
شعر به پایان نرسیده
تو همان
تشنگی های دم دم اذان

من همان
معشوق افتاده در زندان
تو همان
گنجشک و قناری
من همان
شاعر نغمه خوان
تو همان
سلام ناشتای صبح
من همان شعرم
در میان شعر های نخوانده
در میان حس های مرده
تو همان
قطره از دل یک بارانی
که هر لحظه از چشمان من میباری

عزیز حسینی