خانه سالمندان

خانه سالمندان
بخش بیماران الزایمر
اطاق شماره 1394
میایی
شاخه گلی روی زانو هایم میگذاری
هیچ چیز را به یاد نمی آورم
ناگهان میروی
رفتنت را بیاد خواهم آورد . . .


عبدالمتین کریمی

گر چه مجنونم ولی نقش لیلی می آید به تو

گر چه مجنونم ولی نقش لیلی می آید به تو
آه آن لبحند دل آنگیر و رعنا می آید به تو
دیکته عشقم گرفتی و گفتی باید وفا کنیم
جان من از تو امید وفا ندارم جفا می آید به تو
هم او میخواست تو را , هم تو نمی خواستی مرا
از گلایه بگذریم, آن قدو کاکل سیاه میاید به تو

صبر یعقوب ندارم تا گم گشته ی ما باز آید
آه ای دلبرکم نقش خدنگ زلیخا می آید به تو
سٌرخی لبت , مست میکند دراکولای پیری را
غرورم نمی گذارد , رژ لب سیاه می آید به تو
لیلی و مجنون و الباقی چو من ناکام عشق
دیو باشم نقش آن دلبر رعنا می آید به تو . . . !!

عبدالمتین کریمی

دفترشعر مرا خواندی و گفتی احسنت

دفترشعر مرا خواندی و گفتی احسنت
کمی زجرش بدهم شاعر خوبی بشود
کاش تو شعر مرا با محبت میخواندی
کمی از شرینی لبخند به لبم میماندی
شربت لعل لبت مزه اش شرین است
کمی ذکات بدهی ماه رمضان قرین است
عاشقت بودم و هستم تو ندانی قدرم
وای بر حال دلم که چنین خونین است

دفتر شعر مرا خواندی و گفتی احسنت
گفتی چاپش بکنی همه معشوقه پسند

عبدالمتین کریمی