ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
گل مژه دام دیدار
پابند کدام چشمِ نگار
ناز لگدمال نزدیک
امروزم پیر چشمی آیینک؛
ماهیانه چشمداشتِ فرداست.
بابک رضایی آسیابر
بر دار درآمد
بر دار برآمد
کردار پیامد
رنج نامه ی پایایی دیرینگی پیشامد دیگریست.
چشمدار سرآید
تا راز بردار برآید
آگه باید و شاید
جانا روان انگیزی پازیریک زنده نگار دیگریست.
تار و پود لالایی دانش یک خواب
نخ بافتی مهری به فروغ پُر شتاب
اندیشه رنگارنگی هزار واژه ی ناب
در نمای گاهنامه زیست گَبه گزندمند دیگریست.
پیر نخ ریس کلاف درهم پیچ
نخ زر به زور دوک گیری هیچ
گربه دواندن کوره راه مارپیچ
آزادی دریافت در چشم انداز هنرمند دیگریست.
کری گوش به فریاد شیپور
کوری چشم هزاره،نگاه زور
باور اگر بر دل و مغز،کافور
دَمادَم جان سپاری دستمُزد مُستمند دیگریست.
بابک رضایی آسیابر
چِشمِ چَشم تو آلوده هیچ دیگریست
وانمودگران چشم انداز تو در چیست؟
آسمان زایشی برپایی خویش
فرزند خجستگی خوشه خورشید
از بستر سنگی خون آلوده سپید
روبند چوبی در ژرفای رنگ غلتید
جنگل چشم تو که همکیش
سرمه چشم ماه تراشه ها چوبی بود
میان خواب سرخ مینویی گناه آلود
جانی ستانده چنبره گریز بود و نبود
بیداری تن خرمن ماه در روزی نیست
لب به راز خشم آلوده دیگری نیست.
بابک رضایی آسیابر
درون داشت تن کُشته شد
خواندش مَنگیا خوانده شد؛
کاسه سر هزارساله شکافته شد؟
هزاران مَن کاغذ هیچ
شگرد دروغی مارپیچ
دروغِ از دروغ تا دروغ با دروغ
پایان آغازش کجا خواهد بود؟
بابک رضایی آسیابر
سرآغاز چنین شد رو به پایان
بینش رسایی دربند سود نادان
زور آزمایی بیرون زده از هر گریبان
کالبد من پیش سالِ پیش پشیمان؛
من از تو چنان گسسته مگر راه دیگری که هست؟
در رویان تابستان بیم آلود
بهار پاییز زده زمستان شد
اگرچه چشم ماه گرم و داغ خون شد
سُرمه به چشم پاکِ آغوشی برباد شد
من از من گله مند برآورده آرزوی دیگری که هست
لرزیده سهش سرد تنهایی
پهنه مرز رامش تا فرجامی
به ورا گویش و پسوند ینگی
من و تو آدمک روبند چوبی
سازش تنگنایی زندگی کُنش جا دیگری که نیست.
بابک رضایی آسیابر
بنگر
ترازو مهری رُخ داد
لب سرخ چهره دلشاد
بادهی بوسه سرخ نهاد
کام ناکام بی فریاد
مستی نگاهی که دیگر نیست.
انگار
ترازو دوری رخداد
بستر هرگز سترون داد؛
شادی بیداریمان بر باد
لام تا لام بی بنیاد
هستی گناهی که دیگر نیست.
بابک رضایی آسیابر
هر چندی هر باری هر پندی
نزدیک خاکستر بوسه ی باشد
خواستن پیچش پرگار پرهیزکاری
هر چندی
نزدیک به نزدیکی جا و تن آویخته ایستادگی مُردن
دریا چشمِ جستجو باد کیهانی خواستن،
اندیشه شیفتگی به اندازه مشتی در جابجا زیستن
هر باری
خاکستر نیایش قُل قُل چشم آتش
در دامن رنگی دختر خورشید شادی بخش
ماه من و تو دست ستارگان پیچش
کدامین آسمان سرنوشت نزدیک سازشی؟
هر پندی
بوسه ی خون آهیانه کَر از فریاد گلوله،گوش دار
بهره زایشی بیدار به کام نیامده ناز مدهوش وار
مستانه ی رنج چنبری پایه تابش پرگار
باشد دیده چشم به خونی کهکشانی،خاموش وار
هیچ خوانش فردای راهپایی پرهیزکاری؟
این سو چهل دو بندی تای برهنه
بستر آرمانی تهی جان به لب رسیده
آن سو چهل دو بندی پای برهنه.
بابک رضایی آسیابر