غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم

غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم
بنشست چو سایه بر جان و دلم
هر گوشه‌ی دل پر از صدای گریه شد
چون رود خروشان، غم شد همراهِ دلم
اما به نگاه تو چراغی روشن شد
می‌تابد و می‌برد شبِ هجران دلم
بی‌عشق تو ای نگار، جان بی‌ثمر است

با یاد تو گل شکفت به بستان دلم
هر لحظه به یاد تو نفس می آید
چون عطر بهار آمد به میدان دلم
ای عشق، تویی دوا به زخمِ کُهنم
با نام تو مرهم است به درمان دلم
تا صبح قیامت ار غمت همسایه شد
با مهر تو می‌تپد، نمی‌لرزد جان دلم

رضا آذر

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد