نسیم، آوازِ سبزت را

نسیم،
آوازِ سبزت را
در گوشِ جهان می‌پیچاند،
و من،
در هر وزشِ آرام،
ردّی از بارانِ حضور می‌بینم
که خاموش و آهسته
از آسمانِ دل‌تنگی‌ام
بر نامِ تو
می‌بارد.

و ای عشق،
با این همه درد گناه
چگونه تو را صدا بزنم؟
که من
هر لحظه به تو می‌اندیشم
و چشمانم
از آه، از اشک
مملو می‌شود.

ای وارث امین الله،
ای روشن‌تر از روشنایی
در خیال،
شانه‌های حیدری‌ات را می‌بینم،
قوی و آرام،
که بار سنگین زمین و زمان
را به دوش گرفته است؛
و من،
در مقابل این آرامشِ مهربان،
تنها گریه می‌کنم و می‌مانم.

ای یادگار یاس،
ای منتقم تنها،
من،
یاد روزهایی می‌افتم
که نامت را
در سکوت خانه
چقدر…
با گریه
تکرار می‌کردم؛
و اشک‌هایم
همچون رودهایی کوچک
به سوی انتظار می‌رفتند.

ای سلاله بهترین،
ای پاکتر از هر پاکی،
ای بارانِ عشق،
میدانم
از دل شب خواهی بارید،
و من
در هر قطره،
صدای قلبت را می‌شنوم؛
صدایی که
می‌گوید صبر،
می‌گوید امید،
می‌گوید خواهم آمد،
و همه چیز روشن خواهد شد.

و من هنوز،
در تنهایی شب،
با نگاهِ خیس از اشک،
به یاد تو
نامت را صدا می‌زنم،
و با هر صدا
دل‌تنگی‌ام،
گریه‌ام،
و عشقِ بی‌پایانم
به تو نزدیک‌تر می‌شود.

و می‌دانم،
تو خواهی آمد؛
تو، با ذوالفقار حیدری،
که زمین و دل ما را
از بارِ انتظار
و اشک‌ها پاک خواهد کرد.

و روزی که تو بیایی،
تمام باران‌ها،
تمام گریه‌ها،
تمام شب‌های تنهایی،
در روشناییِ نگاهت
به آرامش تبدیل خواهد شد،
و ما،
در آغوش باران حضور تو،
تنها با عشق و امید
به فردایی روشن
نگاه خواهیم کرد.


محمد رسول بیاتی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد