دل در آن لحظه که مهرش ز نهان پیدا کرد

دل در آن لحظه که مهرش ز نهان پیدا کرد
آن‌ چه عقل گفت ز بیداد بتان حاشا کرد

شیوه و رسم و طریقش آشنای مردمان
چشم دل نقش و فریبش به نظر زیبا کرد

فریاد بلند است ز بد عهدی شیرین دهنان
در شگفتم که چرا گوش به گفتار دل شیدا کرد

دستی گریبان می‌درد، دست دگر مویه‌کنان
شوق وصلش پای دل بر آتش و خارا کرد

سینه‌ی تنگ از فراق و گشته لبریزِ فغان
دلِ زیرک، همه را با ناله‌ها سودا کرد

می‌رود اشک زلالی همچو مِی از دیدگان
دل ز مستی، گریه را شوق و رضا معنا کرد


محسن خزائی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد