شبی که خفت جهان، واژه در دلم برخاست

شبی که خفت جهان، واژه در دلم برخاست
غزل چو شمس درونم ز جان و دل برخاست

نفس نمی‌زد شب، لیک نغمه‌ها جاری‌ست
ز سینه‌ام سخن آتشین، به‌گل برخاست

قلم به رقص درآمد، ورق به سجده فتاد
که شعر آمد و از عرشِ او اجل برخاست

زبان نگفت، ولی جانِ عاشقم می‌گفت
که بیت بیتِ جنونم ز آب و گل برخاست

نه خواب خواستم آری، نه عقل و نه آرام
که شعر، شاه‌سوارِ شبِ خجل برخاست

نه بر نیاز زبانم، نه بر خیال دلم
که آتشی ز نیایش، ز مشت گل برخاست

چو فاضل از شب بی‌تاب بیت برمی‌داشت
هزار آینه از لوحِ لم‌یزل برخاست


ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد