دیوانه ام و تاب پرستار ندارم

دیوانه ام و تاب پرستار ندارم
یک لحظه دل و دیده هشیار ندارم

از بس که چشیدم مزه تلخ جدایی
دیگر هوس لحظه دیدار ندارم

ماندم به حصار غم و اندوه ندامت
جز سایه خود بر تن دیوار ندارم

زندانی بی چون و چرایی که امیدی
غیر از سر شوریده سر دار ندارم

صد درُّ و گهر توی دلم گشته نهانی
در گوشه ویرانه که انگار ندارم

گیرمکه خود یوسف مصرم چه بگویم
گاهی که به بازار خریدار ندارم

بگذار بیاید به سرم آنچه نیامد
با بخت فروخفته که اصرار ندارم


علی معصومی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد