| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
چهل و نُه سال،
فصل به فصل،
به جان خریدنِ رنجِ دیدن.
فهمیدن این که سکوت،
نه برای ندیدن،
بلکه برای گوش ندادن است.
من تمام این سالها
پنجاه بار
چرخِ کندِ منطق را
در اتاقهای ذهن، روغن زده بودم.
باورِ اینکه اگر شیشهی شفافِ حقیقت را
به آرامی نشان دهم،
حتماً نور را درک خواهند کرد.
اما او
با دستهای زمخت و دهانی که
تنها پژواکِ دیوارها را میشناخت،
در مرزِ پنجاه سالگیِ صبوریِ من،
ایستاد
و حجمِ عظیمِ تجربهام را،
که در تار و پودِ هر واژهام تنیده بود،
تنها به یک اسم فروخت:
«احمق»
و این نام،
نه بر من،
که بر تمامِ زخمهای قدیمیِ درونم نشست؛
زخمهایی که هر کدام
بهایش یک سالِ جنگیدن با نفهمیدن بود.
حالا،
تنها مینشینم.
پنجاه سالگی این موهبت را دارد
که بدانی کدام نبرد
ارزشِ آخرین قطرههای خونِ کلام را دارد.
و این یکی ندارد.
پس میگذارم نادان،
در میدانِ خالی که برایش ساختهام،
تنها با آیینهی پُرغرورِ خودش
به جدال بنشیند.
و من،
پشتِ حصارِ آرامشِ نهایی،
چایِ سردِ خود را
جرعه جرعه مینوشم.
آزادی،
یعنی دیگر نخواهی چیزی را ثابت کنی.
هیچ چیز را.
مریم نقی پور خانه سر