به آرامش مزمن محتاجم،

به آرامش مزمن محتاجم،
اتاقک چوبی
بدون نور و رنگ.
زنجیری
به پایم
میخکوب به الوارهای چوبی
در دورترین نقطه یک سیاره.

محبوس
بدون زندانبان،،،این سکانس نخستین است


هم بندان من
جویباری بدون حرکت
صخره های سر بفلک کشیده،
خیره به آسمان
چشم براه مشعل آتشی
پیش کش دستان پرو متئوس.

نفس میکشم
در فضای میان ستاره ای
پنجره نیمه بازم
رو به سیارکهای فراری
فریادم نغمه محزون
به سوختگی پلاسمای خورشید.
گدازه سرخ واتشین
کهنه دفتر شعرم را سوزاند،
و دیگر سروده ای نیست.
این سرآغاز تصویری دگر.

آغوشم گشوده
به روی الطاف نور مهتاب
و ماه
نشانه یک سروده
مرکب همچون خون من میدرخشد
آنچه نگاشت
حاصل پایان حبس است
این سکانس پایانیست.

حجت جوانمرد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد