اگر واژه بودی،

اگر واژه بودی،
بر لب‌های خاموشم می‌نشستی،
و من، هر شب،
تو را در جهان می‌پاشیدم
چون شفقی
که از تنِ خود، جهان می‌سازد.

سایه‌ای از تو
در خلوتِ واژه‌ها می‌رقصید،
خاطره‌ها
بال در بالِ نامت می‌گشودند
ریشه در روشنیِ نگاهت،
که حتی در غیاب می‌درخشید.

گندمِ خاطره
در نگاهت جوانه می‌زد،
روزی نانِ دلِ من بودی،
اکنون نوری هستی
که بر خاکِ بی‌خواب شب‌های من
می‌لغزد.

باران می‌بارد
هر قطره، نامت را زمزمه می‌کند
و بر پوستِ خیال
موسیقی می‌نوازد.

از خاموشی‌ات گذشتم،
شب،
در من ته‌نشین شد.

صدای تو را
نه در باد،
که در ریشه‌ی درختانِ ناپیدا شنیدم.

آنجا،
که نبودنت جوانه زد،
من،
در رگ‌های برگ،
آتش را نوشیدم
دانستم
روشنایی،
از سوختن آغاز می‌شود.

سال‌هاست
عطرِ باران را دنبال می‌کنم،
و هنوز نمی‌دانم
کدام قطره
نخستین بوسه‌ی تو بود.

درک،
پناه واژه‌ای بی‌قرار است،
شب بی‌تو،
آهسته،
به روشنای آغوشت می‌چکد
چون نوری
که از مرزِ خاموشی عبور می‌کند.

یک مشت شعر،
نذر لبخند توست.
سایه‌ها
با گرمای آفتاب پیوند می‌خورند،
زمین
نفس تازه‌ای می‌گیرد.

و جهان،
با هر نگاهت،
از نو عاشق می‌شود
و من هنوز
به آغازِ صدایت گوش می‌کنم…

تورج آریا

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.