خاک ترک خورد

خاک ترک خورد
و دستی بیرون زد
زمین یادش آمد که تن دارد

ماه را از استخوان شب کشیدم،
در گلوی جهان فشردم
نور چون زخم باز شد
و رنگ‌ها در سکوت رقصیدند


در جمجمه‌ام غاری بی‌نام بود،
جایی که فکر
به تصویر تبعید می‌شود

افکارم از کفش‌های خاکی گریختند
به رودی بی‌نقشه

پرنده‌ای زرین
از سینه‌ام برخاست،
چشم‌هایش افقی را می‌دید
که من هنوز جرأتش را ندارم

در مه، زنان اسطوره
با نخ‌های نورِ جاودانه
نقشه‌ی روحم را می‌بافتند

پیر، شعله را در دهانم گذاشت
زبانم آتش گرفت،
هزار پنجره در رگ‌هایم گشوده شد

در میدان سایه‌ها زانو زدم
سربازان بی‌چهره
چون سیلاب گذشتند

دست‌هایم بوی خاک می‌داد
و نگاهم
ماه را، نه چون نور
بلکه چون پرسش، می‌جُست


شیوا فدائی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.