جانم به لب رسیده و شب را ثمر نشد

جانم به لب رسیده و شب را ثمر نشد
عمراست در پی جانان روان،هدر نشد
برلب زجام باده ام هرگز نشد خبر
مردیم درانتظار،ساقی سیمین به بر نشد
هم جام و باده بود جمع و ساقی و شمع
پروانه ای به شام تار، یک دم قمر نشد
ما را نیاز بوسه ای ، از گلعذار بود
تبخال شد لب و بوسه ای ما راخبر نشد
افشان بس است حال پریشان بگو به یار

اندر برم نیامده ای و شامم سحر نشد

محمد ابوالفضلی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.