من نفهمیدم چه شد، دیدم تو را باران گرفت؟

من نفهمیدم چه شد، دیدم تو را باران گرفت؟
یا که دیدم روی تو، چشم مرا باران گرفت؟

پیچ و تاب ناز اندامت به تخت اصفهان
بی فروغ و روحِ تو، چشم مرا باران گرفت

چون که می آید نسیم از خشکسار کوی تو
خاک بر چشم آید و چشم مرا باران گرفت

چون تو بودی و کنارت سبزه زاران و چمن
بر زوال گل میان آن چمن، چشم مرا باران گرفت

من نمی دانم تو رفتی یا فلک دستت گرفت
چون نباشی در میانِ شهرمن، چشم مرا باران گرفت

زنده رود قلب من بودی به رگهای تنم
خون برین تن بَر شد و چشم مرا باران گرفت

کاش از آن ابرِ بهاری، شادی ات باران شود
تر شود چشم تو و چشم مرا باران گرفت


میترا کریمیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.