«مادر»

در درونم حرف دلتنگی زمزمه سر وا می کند،
قرار روزهای تلخ من، تو ره به سوی کدام دیار شتافته ای،
که من با همه صبوری هایم، بی تابتر شده ام
دلبرک شیرین، شبی را به یاد بیار که زمزمه لبم، خدایا خدایا بود…
و من در امتداد جاده چشم به انتهای مسیر دوخته بودم،
صدای جیق اشک هایم، گلویم را خفه می کرد،
من مهمان نبودنت بودم،
ولی دست از جستجویت برنداشته ام،
حتی همین اکنون،
در جای جای زندگیم رنگ خنده هایت پیداست،
فقط قبول نمی کند نبودنت را.
و در سنگینی شوک تلخ آن شب ؛
نفس هایم بی قرار بوی «مادر» است.

مهسا قاسمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.