| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
تو رفتی و غمت اما هنوز اینجاست همراهم
تورفتی و نمی آیی، چرا من چشم در راهم؟
تو رفتی خستهام دیگر،ز ماندنهای انگاری
تو هم انگار می ماندی، من و تکرار تنهایی...
نترسیدی تورا آهم، جهان گرداند از رویت ؟
تو میدانی نگویم چشم وزان بالاتر ابرویت
تو می دانستی و اما چنین با من جفا کردی
تو می دانستی و من را، به دردت مبتلا کردی
من اینجا زیر رگبارم، تمام پیکرم خیس است
چنانیبیخبر از دلکه انگار تازه تاسیس است
حواسم نیست انگاری خودم را بردهام از یاد
خودم با دست خود اینک تنم را دادهام بر باد
به شعر رو کردهام تا تب ز دل شویم کمی اما
تمام شعر من اینک، به تب آلوده شد حتی
خبر دارم ز دلدارش وزان لب های خندانش
فقط خو کردهام با زخم، ندارم قصد درمانش
اگر تنها شدی یک روز، اگر از عشق رنجیدی
بیا تا پای تابوتم که مردم تو نفهمیدی
بیا بر شانه ام بگذار، سرت را، غصه هایت را
که من خاموشمیسوزم چو شمعیگفتههایت را
نمیدانی مرا هرچند، خودم هم خوب میدانم
که دانم دانه در دام و دل اندر دانه بنهادم...
فاطمه الهی شیروان