شب،

شب،
آرام از لبه‌ی پنجره می‌چکد
در تاریکیِ اتاق،
جای تو خالی‌ست
نه صدایی،
نه نوری
فقط
نفسِ سنگینِ خاطره‌ها

من با فنجانی نیمه‌نوشته
و شعری ناتمام
نشسته‌ام روبه‌روی صندلی‌ات
که دیگر نیست

باد،
موهای خیالت را پریشان می‌کند
در ذهنم
و من
با انگشتان خسته‌
به تو فکر می‌کنم
بی‌آنکه بدانی،
بی‌آنکه برگردی...


زینت عارفخانی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.