همواره برگ را ستوده ام

همواره برگ را ستوده ام
خاک را سروده ام
گل را سروده ام
همراه با سحر
هرچند به خون جگر
در دفتر خیالم هرشب ستاره شمرده ام
هر صبح به جستجوی آب
سلام کرده ام به آفتاب
تصویر باغ را کشیده ام

آنقدر به پای چشمه گریسته ام
آنقدر از درخت گفته ام
که جنگلی از بلوط و سرو
دریایی از شبنم و ابر، روئیده در تنم
همواره بهار را نوشته ام
اگر چه زیر دشنه و داغ
اما به چشم های پرنده و باغ
درآینه که می نگرم
رو به چشم های ترم
برای تو ای عشق !
چها که نیامده بر سرم
اینک از آتش گذشته ام
به دریا رسیده ام
من ریشه کرده ام در نور و مهتاب
در رنگ و آفتاب
قرآنی آورده ام با زبان مهر
ریشه کرده ام در سرزمین شعر
من مانده ام هنوز
در قامتی بلند
با شکوه یک درخت...


علی ناصری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.