| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
گهگاهی میخواهم
جان از تن بِدَرَم،
تمام نقشها را
با آبِ روان بِبَرم
نه مادر باشم،
نه همسر،
نه خواهر،
و نه فرزند.
تهی باشم،
در خلأ بمانم،
روزهی صبر بگیرم،
تلخ هم بنوشم چای را.
افسار فشار را
از ذهنم وا بِکَنم،
دوست و دشمن را از خود دور بکنم
دور باشم از مسیر،
یاد هیچ احدی نکنم
آزاد و رها
مثل قاصدک درهوا
گهگاهی گوشهی خلوتی میخواهم،
درد را هم تنها
برای خود میخواهم.
اگر روزی
خود را به یاد آورم،
جامه درد را با دندانِ نیش میدَرَم
نه ساکن جایی،
نه در سفر،
فقط گاهی
گم باشم در سکوتِ امنِ شهر.
زندگی، این زن خسته را
روزی از پا انداخت،
روح سرگردانش را
به زانو نشاند.
سکوتش را بشنو،
که بیصدا میگوید:
رهایم کن،
تنها یک روز،
تا در پیلهی خود بمانم،
و امیدم بده،
تا روزی
پروانه شوم.
مستانه روستا
اسمت ممده بعد میخوای نه مادر باشی نه خواهر، چرا نوشته دخترای مردمو کپی میکنی، حداقل جنسیت متن رو تغییر بده
تو فقط شعر بخون به چیزه دیگه کار نداشته باش...
شعر میفهمی شعر نه چیزه دیگه..