دیریست که غم دردلم بیداد می کند

دیریست که غم دردلم بیداد می کند
در هوایش طفلکی دل فریاد می کند
گفتم چاره ای نیست صبر باید کرد
عاقبت روزی از ما یاد می کند
سالها گذشت و نشد ازش خبری
این بیخبری چه آتشی بنیاد می کند
به امید دیدارش به دلم امیدها دادم
ندانستم که او‌امیدها را بر باد می کند
حال که تقدیر عاشقی با خونابه دل عاشق نوشته اند
خوش باشد کاری که شیرین با فرهاد می کند
بدلم برات شد که او روزی رام خواهد شد
چه بیهوده خیالی که او دل را ازاد می‌کند.


احمد پویان فر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.