در حفره‌ای از پوستِ ایستاده،

در حفره‌ای از پوستِ ایستاده،
قطره‌ای زمان، نفس کشید.
پاهایش نعل داشت
و صورتش، مجموعه‌ای از دروغ‌های شفاف بود.

کسی از رگ‌های خوابم بالا رفت
با چاقویی که بوی باروت نداشت
فقط بوی زنگ زده‌ی بوسه‌های ممنوع.

کلمات، با قیچی به دنیا آمدند
و دهانم پر از انگشت‌هایی شد
که نمی‌دانستند لمس یعنی چه.
یک ستاره‌ با زخمِ تازه،
در جیب چپم مرگ زایید.

چشمم را خوردم
تا خواب نبینم
اما دیوار، باردار شد
و از شکمش، یک‌پارچه صدای زوزه درآمد.

در گلویم،
میکل آنژ،
هر شب یک جمله‌ای بی‌پروا
بر ریه‌هایم حجاری می‌کند.

نه راهی برای گریختن هست،
نه میخی برای مصلوب شدن؛
تنها یک پیچ ناقص
که در استخوان پنهان شده
و با هر تکانِ بی‌دلیل،
یک رویا را از درون پاره می‌کند.


سپهر امریاس

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.